دیدمت...چقدر اتفاقی...انگار که همه اتفاقا اونجوری چیده شده بودن که من ازونجا رد بشم و ماشینتو ببینم و بعد خودت ک سوارش شدی. یک باره یادم رفت که چه دردی کشیدم تا همه چیو فراموش کنم.قلبم تپیدن گرفت سرعت گرفتم.بوق زدم.اومدم کنارت.که چی بشه؟که پر از امید نگات کنم و بدون هیچ حسی نگام کنی.انتظار نگاه عاشقانه نداشتم.حتی انتظار نگاه دوستانه.ولی توی نگاهت هیچی نیود.هیچ حسی نبود.چشات برق نمیزد.نگاهت یخم کرد.همه وجودم اما داغ شد.دستام لرزید.همه اینا توی چندثانیه کوتاه اتفاق افتاد.تا تو روتو برگردونی.و با تمام سرعت راهتو از بین ماشینا باز کنی و از دیدم محو بشی. دنبالت راه نیفتادم چون میدونستم بهت نمیرسم. گوشیو ورداشتم با دستای لرزون برات نوشتم و شمارتو تایپ کردم و فرستادم.زود جوابمو دادی و من تا خونه زار زدم...
نگاهت همش جلوی چشمم بود....اون نگاهت بهم گف دیگه منتظر برگشتنت نباشم....گفت که دیگه راهی نیس....
دیگه چیزی ازم نمونده...
+خسته از خستگیای این دل وامونده
+ نوشته شده در بیست و سوم دی ۱۳۹۶- orkide
|
برچسب:
نویسنده: امیر پاکدل